چهارشنبه 20 خرداد 1388   صفحه اول | درباره ما | گویا


پاسخ کودتاگرِ ياغی به اولتيماتوم، سيدمجتبی واحدی

سيدمجتبی واحدی
صبح روز سه‌شنبه به وقت ايران در يک گفت‌وگوی مفصل تلفنی از او (مهدی کروبی) پرسيدم که ماجرا چه بوده است. او با آرامشی مثال‌زدنی برای‌ام تعريف کرد که داستان از دو شب قبل و با حضور مشکوک دو يا سه نفر لباس‌شخصی در برابر منزل شروع شد و ... [ادامه مطلب]

اشک مردم غزه بايد که اشک ما باشد! متن سخنرانی کريس هِجِز، ترجمه پرويز شفا

chris-hedges
روزِ پنج‌شنبه، پنجمِ اوتِ ۲۰۱۰، کريس هِجِز، روزنامه‌نگار و نويسنده آمريکايی، مؤلفِ کتابِ جنگ نيرويی که به ما معنا می‌دهد(۱)، در نيويورک، در جريان گردآوری پول برای آماده کردن کشتی‌ای با وسايل مورد نيازِ مردم غزّه، و نيز درهم‌شکستن محاصره اين شهر توسط نيروهای نظامی اسرائيل، اين سخنرانی را ايراد کرد ... [ادامه مطلب]


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

ديگه قانع شدم! می خوام رأی بدم! آمی تيس ميرزائی

با اينکه می دونم دلم خيلی تنگش می شه اما واقعا احساس می کنم به يه سفر احتياج دارم. اين روزا خيلی گرفتارم. کارای عقب افتاده زياد، ترجمه های رنگارنگ، امتحانات مدرسه، آموزشگاه و همه دلتنگيهام خيلی خسته ام می کنن. به خودم گفتم من برای دوست داشتن آن هم به شکلی پرانرژی احتياج به تجديد قوا دارم. اين حرفا رو به اونم زدم: "عزيزم با اينکه دلم خيلی برات تنگ می شه اونم برای سه روز اما احساس می کنم خيلی خسته ام. تو هم که خيلی سرت شلوغه و گرفتاری جوری که حتی وقت ديدن همديگه رو هم نداريم پس فکر کنم اگر چندروز برای تجديد قوا برم بد نباشه".گفت باشه. چقدر دلم براش تنگ شده. خسته شدم. حوصله ندارم. اما خوب بالاخره انتخابات اين هفته تمام می شه. من که ديگه حالم از شنيدن اين کلمه انتخابات بد می شه و سرگيجه می گيرم. کاش زودتر آخر هفته بشه. ما فقط تو اين نقطه تفاهم نداريم. اون شديدا پيگير انتخاباته و من اصلا نمی خوام رأی بدم. فکر کنيد.
می گم:" آخه چه فايده. آخه به چه دردمون می خوره؟ ما رأی بديم قراره چی عوض بشه؟ راستش من اگر رأی بدم و همه چيز همين جوری ادامه پيدا کنه که می کنه، بعدش عذاب وجدان می گيرم. دور قبلی که انتخابات بود يادمه من برای تعطيلات پايان ترم اومده بودم ايران. همه اعضای خانواده رفتن دور دوم رأی دادن البته نه به جناب احمدی نژاد اما من نرفتم. بعدش اينقدر احساس راحتی وجدان می کردم! آخه من تو اين انتخاب ناصواب دخيل نبودم".
می گه: "آمی الان وضع فرق ميکنه. تو ايرانی. حتی اگر ايران نباشی ايرانی که هستی! نيستی؟ "
می گم: "هستم، ايرانی هستم. اونم يه ايرانی با حس ناسيوناليستی قوی. فکر ميکنی چرا برگشتم ايران؟ يعنی پاريس قشنگتر و راحت تر از اينجا نبود؟ اما نتيجه رأی دادن دور قبل چی شد؟ نمی بينی؟ نمی بينی به چه فلاکتی افتاديم؟ يادمه دوسال آخر تحصيلم وقتی اول ترم می شد و استادا ازمون ملیّت مون رو می پرسيدند و من می گفتم ايرانی هستم اونم با چه غروری، همه کلاس برمی گشتند که منو خوب نگاه کنن تا قيافه من يادشون بمونه. هميشه نگاه پر از نفرت آويگ دختر يهودی فرانسوی الاصل يادم می مونه که دندوناش رو جيگر من کار می کرد. يا اون استاد لبنانيمون که چه حرفايی به ايرانيها می زد و من فقط مجبور بودم به نمايندگی از ملتم اين حقارت رو تحمل کنم. حالا برم رأی بدم که يکی ديگه بياد اينجوری بشه باز؟ مگه من خلم؟"



تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


می گه:" پس اگر ايرانی هستی بايد به داد مملکتت برسی. بايد کمک کنی نجات پيدا کنه. باور کن دليل اين همه گرفتاری و بدبختی خودمون بوديم که دور اول انتخابات نهم نرفتيم رأی بديم. نشستيم و با سرنوشتمون قهر کرديم و گفتيم ولش کن بذار هرچی می شه بشه. نه آفتاب از اين داغتر می شه و نه کولی از اين سياه تر اما ديديم که شد! نشد؟".
اين روزا ترجيح می دم خيلی باهاش در زمينه انتخابات حرف نزنم با اينکه در حد پرستش دوستش می دارم؛ اما اين قضيه آزارم می ده که چرا وسط اين همه تناسب و حسن تفاهم بايد اين قضيه اينقدر فلشی باشه. لعنت به اين سياست که به دوست داشتن هم رحم نمی کنه. بد اوضاع و احواليه. خيلی بد. چيزی که من به شدت بهش ايمان دارم تصميم خودم برای رأی ندادنه. شک ندارم که نمی خوام وارد بازی بشم. تو همين اوضاع و احوال و فکر کردن هام که متوجه می شم ناخودآگاه همه وسايلم رو جمع کردم. دوباره مثل هميشه يه چمدان بزرگ.دراز کشيدم رو تخت و سعی می کنم بخوابم. به استراحت احتياج دارم. دلم بيشتر از هر شب ديگه براش تنگ شده. نمی فهمم کی خوابم می بره. صدای زنگ موبايل بيدارم می کنه. وقت رفتنه. يواش می زنم به در:"ماما بابا بيدار نمی شيد"؟ صدای بابا رو می شنوم:" بيدارم عزيزم".
تا ماما و بابا بلند شن، می رم تو پارکينگ و همه وسايل رو می ذارم تو صندوق. ماما مثل هميشه يه عالمه طولش می ده چند دقيقه ای هست که تو ماشين نشسته ام. يه آهنگ جديد از هلن دانلود کردم:
اين زندگی با تو زيباترم می شه
تو عاشقم بودی من باورم می شه
من با تو فهميدم زيبايی هم خوبه
يک مرد مغرور رويايی هم خوبه
من با تو فهميدم دلبستگی بد نيست
بازم دلم برای اين مرد مغرور تنگ شده. بالاخره اومدن و راه افتاديم. وقت رانندگی اصلا حوصله حرف زدن و حرف شنيدن ندارم. فقط موزيک گوش می دم. چند دقيقه بعد متوجه می شم بابا و ماما هردوشون خوابن. نه انگار فقط همسفر من موزيک ماشينه.
اين چند روز با اينکه اصلا قصد رأی دادن ندارم اما با اصرارش همه برنامه هايی که پخش می شه رو می بينم. بعد از هر برنامه با هم در موردش حرف می زنيم. ازم نظر می خواد. به شدت مصرّ شده که منو به رأی دادن ترغيب کنه. همش می گه: "هر رأی يک گام به سوی دموکراسی است". بهش می گم:" کدوم دموکراسی؟ در مورد چيزی که وجود نداره و امکان وجود داشتنش نيست حرف می زنی؟" ميگه :" نه!! در مورد دموکراسی حرف می زنم که ما، من و تو بايد بوجود بياريمش. راست می گی وجود نداره. اما آمی جان امکان تغيير يک شبه هم وجودنداره. به اين فکر کردی؟ امکان اين هم وجود نداره که همه ما خودمون رو کنار بکشيم و بخواهيم همه چی درست بشه. به نظرت درست می شه؟" می گم: " عزيزم ماها خسته تر از انجام خيلی کارها هستيم. توان بُريده تر از پرداخت هزينه های سنگينی مثل به خيابان آمدن و فرياد زدن هستيم.اينهم کاری غير ممکن است. تو چی، به اين فکر کردی؟"
می گه:" آمی! منم موافقم که هزينه بعضی کارها به داشتن دموکراسی نمی ارزد. کشور ما نياز به يک کن فيکون يک شبه ندارد. ما نياز به تغيير پله پله و گام به گام داريم. تغيير به اين دليل بايد گام به گام باشد، چون ما هم بايد با اين تغيير گام به گام رشد کنيم و تعقل سياسی و دموکراتيک پيدا کنيم و بزرگ شويم. بايد کودکی را پشت سر بگذاريم. می بينی کن فيکون به دردمون نمی خوره؟"
با حرفش به شدت موافقم. دموکراسی آنهم از نوع فرانسوی (اين اسمو خودم براش گذاشتم) قبل از هر چيز احتياج به رشد عقلی و مدنی ما داره. اما آيا شرکت در انتخاباتی که اصلا شرايط دموکراتيک در آن رعايت نمی شود اولين گام برای رسيدن به اين دموکراسی است؟
نمی دونم.
هنوز شبه. جاده خلوت نيست. مطمئن می شم که بابا خوابه آخه رو جاده چالوس حساسيت بدی داره. نبايد تند بريم. اما الان که خوابه. پام رو بيشتر رو پدال گاز فشار می دم. ماشين از جا کنده می شه. دارم به صف ماشينا می رسم. می دونم اون جلو يه ماشين کُند تو سربالايی مونده که اين صف بوجود اومده، خط وسط جاده ممتده، اون ساعت صبح پليس نيست!! چيزی با آخرين ماشين فاصله ندارم، يک دفعه از کنارش به شکلی برق آسا می گذرم. فکر می کنم از ۷ - ۸ تا ماشين رد شدم. چراغای ماشين رو يه بار خاموش و روشن می کنم ببينم از روبرو ماشين مياد يا نه؟ آخه سر بالاييه ومن اونورو نمی بينم. يه نور ضعيف می بينم بيشتر رو پدال فشار می دم و از صف ماشينا ديگه رد ميشم. بر می گردم تو لاين خودم.
توهمه فيلمايی که از کانديداها ديدم از همه بدتر فيلم آقای احمدی نژاد بود که قبل از هرچيزی حس استفاده از اموال دولتی برای تبليغ انتخابات را به بيننده القا می کرد. مخصوصا که تازگی ها معلوم شده از دوتاهنرپيشه بندری هم روی موتور سيکلت استفاده کرده. خنده داره چيزی که رقيبش رو به آن متهّم کرد!
فيلم آقای موسوی خيلی خوب بود. خيلی صاف و راحت و بی ريا. خيلی حس خوبی به بيننده منتقل می کرد. اما از نظر من يه ايراد داشت. البته شايدم اين ايراد وارد نباشه. اونم اينکه من انتظار داشتم با توجه به اينکه خانواده موسوی خانواده فرهيخته ای هستند لااقل تو فيلمشون اشاره ای به حمايت و ملاقات قشر تحصيل کرده جامعه با ايشان درجايی به چشم بيايد. اما نبود. من اصلا حس بی اعتمادی به آقای موسوی ندارم. يه جورايی با ايشون ياد دوم خرداد زيبايمان می افتم. ياد روزهايی که اولين گام ما برای دموکراسی برداشته شد اما افسوس ...
آقای موسوی از نظر من يه انسان شريف و امين و قابل احترام هستند. تعدادی از برنامه های آقای موسوی تا امروز بيان شده. از همه جالبتر از نظر بسياری خانمها پيوستن ايران به کنوانسيون جهانی برابری حقوق زن و مرد بوده. چه کار خوبی.
ولی از نظر من بهتر از همه فيلم آقای کروبی بود. خيلی خوب بود. مخصوصا اينکه مردم تعدادی از شخصيتهای نامی و موفق ايران را در فيلم ايشان به عنوان مشاوران و ياری دهندگان آقای کروبی ديدند. اين خيلی نقطه قوت بود. مورد خوب ديگه اين بود که خيلی از برنامه هاشون رو بيان کردند. حرفای خانم کديور هم خوب بودن: حمايت از حقوق اقليتهای دينی حتی آنها که اساسا به دليل عقايد دينی شان انسان محسوب نمی شوند و يا آزادی انسان برای انتخاب حق پوشش. خودم از بی بی سی شنيدم که می گفت "من خودم پوششم رو انتخاب کردم و هر کسی بايد اين حق رو داشته باشه. " خدايا هوا روشن شده و من واقعا متوجه نشدم. رسيديم سياه بيشه. به هر مغازه که می رسيم نيش ترمزی می زنم ببينم کدوم يکی اون ساعت صبح جگر کباب می کنن.
- آخه دختر مگه مردم اين ساعت صبح خواب ديدن که بلند شن جگر کباب کنن. نمی بينی همه تازه دارن منقل هاشون رو آتيش می کنن.
- آره بابا حق با شماست انگار خبری نيست. چه حيف.
- خسته نيستی؟
- نه بخوابيد. (حالا انگار خسته باشم چی ميشه؟ بازم بايد خودم برانم)
از نوشهر نان خريدم و رفتيم ويلا. فکر می کنم نزديک به ۱۰ ماهه که شمال نيومدم. چقدر قشنگ شده اينجا. چقدر هوا خنکه. شهرک خيلی خلوته. تقريبا کسی نيومده. از ۳۰ واحد ويلا شايد ۵ تاشون باشن. بعد از يه صبحونه مفصل که يادم نمياد کی خوردم قبلا، رفتم بيرون. کفشای اسکيتم رو از تو انباری برداشتم. چه کثيف شدن. بعد از تميز کردن پوشيدم و چرخی تو بلوار بزرگ شهرک زدم. از نگهبانی اومدن سراغم: "خانم لطفا حجابتون رو رعايت کنيد..." از نگاه غضبناک من فهميد که نبايد حرفش رو ادامه بده و رفت. تودلم گفتم:" حالا هی دم از دموکراسی بزن. وقتی حريم شخصی و خصوصی معنا نداره دموکراسی از هرچيزی بی معنا تره" بعد می گم شايد منم کاری خلاف قانون کردم. راستش اين روزا ديگه آدم نمی تونه تشخيص بده چی درسته چی غلط؟ تو همين فکرام که صدای زنگ sms منو به خودم مياره: صباح الخير ايها الآمی. می دونم می خواد ازم دلجويی کنه. آخه ديشب که باهاش حرف زدم حالش خوش نبود. گفت حوصله ندارم. منم سعی کردم درکش کنم با اينکه بدجوری پريشون شدم، اما دلم می خواد با من راحت باشه. به همين دليل اصلا ازش دلخور نمی شم. لبخندی از سر شيطنت به لبم می شينه و می گم:" تو چقدر مغروری؟!" همين غرورش منو عاشقش کرد.
جو سياسی کشور ما بدجوری تب داره. با اينکه نمی خوام رأی بدم، اما منتظر شب هستم که مناظره آقای موسوی و آقای احمدی نژاده. فکر می کنم خيلی پر حرارت باشه يعنی يه جورايی تب جامعه تو رفتار اين کانديداها خيلی مشهود تر باشه.
خيلی خسته ام اما حوصله خوابيدن ندارم. تو راه برگشتن هستم که نگام به دختر کوچولوی ويلای روبرويی می افته. دوتا راکت بدمينتون تو دستشه. می گم: "لاله ميايی بازی؟" يه نگاهی بهم ميندازه. می گم:" بابا منم آمی تيس. يادته پارسال باهم چقدر مسابقه دو داديم اينجا". يه دفعه گل از گلش می شکفه: "ا! آمی تيس جون تويی چقدر خوشگل شدی". از خنده روده بر می شم. آخه اين قيافه خسته و اين موهای فرفری کجاش به آدم خوشگلی می ده که من خوشگل شدم. گفتم می رم راکت خودم رو ميارم. گفت باشه. فکر می کنم تو اون آفتاب نزديک به دو ساعت بازی کردم باهاش. گفت: "فردا بازم ميايی بازی". تو دلم گفتم: "من به ... اجدادم می خندم که دوباره فردا بيام بازی. ازدست تو امروز ديگه چرخم پنچر شد ". نفس نفس می زدم. ولم نمی کرد. به زور از دستش در رفتم. ماشاالله اين بچه چه انرژی داره. بعداز ناهار خوابيدم. نمی دونم چند ساعت . وقتی بيدار شدم ديدم ماما ميز شام چيده. تعجب کردم. اوه ساعت ۹ شبه. من ۶ساعت خوابيده بودم باورم نمی شه. ديگه چيزی تا مناظره نمونده. چهارزانو نشستم پای تلويزيون. برنامه شروع شده. به قول خودشون طبق قرعه کشی اول بايد آقای احمدی نژاد شروع می کرد. درکمال تعجب همه ما و بی شک همه مردم جناب آقای احمدی نژاد جملاتش رو با حمله به رقيب شروع کرد. رقيبی که مظهر ادب و متانت و شخصيت بود. گفت و گفت و گفت. توهين، افترا و بی ادبی! آنهم به مردی که حداقل چندين سال از او مسن تر بود. از همدستی و بودن افردای در پشت صحنه برنامه انتخابات آقای موسوی. من و ماما و بابا مبهوت فقط نگاه می کرديم. قضيه ادامه داشت. به نظر می آمد که جناب احمدی نژاد از سياست جنگ روانی و بلوا تا امروز در بيرون از مرزهای اين مردم آبرودار خيلی نفع برده اند که امروز تشخيص دادند اين سياست را بايد در داخل کشور هم به کار گرفت. چه گزافه گويی ها و چه آسمون ريسمون ها به که به هم نبافتند. چه اتهاماتی به افرادی که حضور نداشتند زدند. به اين فکر می کنم که فلسفه بودن سيستم قضايی در هر کشوری بر چه اساسی است؟ اين با همه مناظره هايی که تا امروز ديده بودم فرق می کرد. مناظره انتخاباتی صرفا جايی برای بيان ديدگاه ها و سياستهاست ونه عرصه ای برای مواخذه همديگر. اتهامات احمدی نژاد در حاليکه به شدت عصبی و متشنج بود و جوابهای کوبنده موسوی آنهم در نهايت آرامش و متانت و ادب باعث شده بود که احمدی نژاد به نقطه جوش برسد. تو دلم گفتم اگر الان اينجا پس بيفته چه کار بايد کرد. لباش بدجوری سفيد شده بود! چه ايرادات واهيی! چه حرفای بی خودی! می گم حالا که اينقدر به خودش اجازه داد به هر کس که به نظرش نقطه منفی تو کارنامش بود، هر حرفی دلش خواست زد، چرا به خود موسوی هيچ انگی مبنی بر استفاده شخصی و سوء برداشت و ... نزد؟ بی شک چيزی که به درد احمدی نژاد بخوره در کارنامه مهندس موسوی نبود. راستی مگر آقای احمدی نژاد سوگند ياد نکرده اند که حافظ جان و مال و ناموس و آبروی مردم ايران باشند؟ واقعا اين اقدام ايشان جای پيگرد قانونی از سوی دستگاه قضايی ندارد؟
وقتی به ايرادات احمدی نژاد گوش می دادم به اين فکر می کردم که دوران نخست وزيری آقای موسوی در زمان رياست جمهوری مقام رهبری بوده. پس موسوی کاری رو بدون تاييد ايشان انجام نمی دادند. آيا احمدی نژاد داشتند مقام رهبری رو به نقد می کشيدند؟ چه حماقتی.
احمدی نژاد از همه نقاطی که به عنوان نقطه ضعف از آنها ياد می کرد دچار ضربه فنی می شد. منم که روده بر شده بودم، افتاده بودم روی زمين و می خنديدم. تااينکه صدای احمدی نژاد حواس منو دوباره به مناظره جمع کرد: آقای موسوی در مورد پرونده اين خانم بگم؟ بگم؟ بگم ماجراش چی بوده؟ يه لحظه خشکم زد جلوی تلويزيون. زانوهام چسبيده بود به زمين. با اينکه شک نداشتم که مهندس موسوی بسيار متدين وديندار هستند اما اين لحن زشت و مشمئز کننده کابوس آفرين بود. تااينکه آقای موسوی بعد از بيانات خرد کننده به احمدی نژاد گفتن که اجازه داره بگه و چه کار خوبی هم کردند. اين همه بلوا سر مدرک دکترای خانم رهنورد بود که بی شک جزء روشنفکرترين زنان امروز جامعه ايران هستند. زنی که هيچ کس به علم و خرد ايشان خرده ای نمی تواند بگيرد. بعداز کلی حرف و حديث مناظره تمام شد. آنهم با پيروزی بی حرف و شک مهندس موسوی. مخصوصا چند دقيقه آخر که ديگه واقعا احمدی نژاد آچمز شد و مهندس موسوی اعلام کرد که برای تغيير اين همه بی عدالتی اومدن. اون هم بر حسب وظيفه.
چقدر حس بدی دارم نسبت به احمدی نژاد. آخه عوام فريبی تا کی؟ تا کجا؟ همين شيوه حرف زدن مخصوص عوام اينبار کار دست آقای احمدی نژاد داد. همه کسايی که احمدی نژاد از ندانستنشون سوء استفاده می کرد فهميدن چی تو سر اين آقا می گذره. من خيلی از طرفداران سرسختش رو می شناسم که بعد از اين مناظره تغيير عقيده دادند و حالا ديگه نمی خوان به احمدی نژاد رأی بدن. جای بسی شگفتی!!
ياد حرفای اين چند روز خودمون افتادم. راست ميگه. فکر کنم اولين گام برای رسيدن به دموکراسی اجازه ندادن به احمدی نژاد برای سوء استفاده دوباره در يک دوره چهار ساله ديگر است. حالا معنی دقيق حرفاش رو می فهمم. حالا می فهمم که رأی ندادن من فقط ناشی از يه لجبازی و قهر کردن بی دليل بوده.
از جام بلند شدم. رفتم تو ماشين رو نگاهی انداختم. آخه چند روز پيش پشت چراغ قرمز يه نفر يه روبان سبز بهم داد. نمی دونم کجا انداختمش اما مطمئنم که دور ننداختمش. آها ايناهاش. اينجاست زير صندلی. زير شير آب حياط شستمش و بستمش به آنتن ماشين.
ديگه می خوام رأی بدم.

آمی تيس ميرزائی


ارسال به بالاترین | ارسال به فیس بوک | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالای صفحه | بازگشت به صفحه اول 




























Copyright: gooya.com 2010

Served by C#1 Server #1 in 0.012 seconds